انجمن ام رمان

بسم الله الرحمن الرحیم

این وبلاگ برای معرفی آثار نویسدگان انجمن ام رمان ساخته شده. در صورت علاقه عضو انجمن شوید و ثبت نام کرده و آثار خود مانند رمان و دلنوشته را درانجمن به اشتراک بگذارید


تعداد بازدید : 1
برچسب ها : ام رمان , انجمن ام رمان ,
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 20 تير 1398 توسط کاربر انجمن

بسم الله

نام‌رمان: طاغی دلدادگی

نام نویسنده:مریم اندریانی

موضوع:پلیسی. عاشقانه


نگاهشو دوخت به چشمام
-دارن از اینجا میرن
لقمه ای که در حال جویدنش بودم یه لحظه خواست به گلوم بپره ولی زود جلوشو گرفتمو فقط به تکون دادن سرم اکتفا کردم.
دستشو روی دستم که روی میز بود گذاشت
-یعنی برات مهم نیست؟
لقمه رو قورت دادم وسرمو به نشونه ی نه تکون دادم.
پوف کلافه ای کشیدو از اشپزخونه بیرون رفت.
لقمه نصفه خوردمو روی میز گذاشتم و وبه سمت اتاقم رفتم.
روی تخت نشستم و سرمو بین دستام گرفتم. همه ی خاطرات و لحظات گذشته ازجلوی چشمام گذشت. موهامو چنگ زدمو محکم کشیدم.
بافکر به اینکه شاید کارم اشتباه بوده به نفس نفس افتادم.
سریع به سمت پنجره رفتم و اروم پرده رو کنار کشیدم.
درحال بارزدن وسایلاشون بودن .
باحرص پرده رو انداختم وبه سمت دراور رفتم کشوی اول وقرص ارامبخش.
به جای یکی دوتا بالا انداختمو خودمو روتخت انداختم....
بدون برداشتن ایفون دروباز کرد
اینجور وقتا که ایفونوبرنمیداره ونمیگه بیا بالا کوچولو یعنی ازم دلخوره اونم نه کم بلکه خیلی زیاد.
به جای اسانسور خودمو بابالارفتن ازپله هاتنبیه کردم تابلکه یک درصد این مغز پرازافکار اروم شه.
بارسیدن به واحدش نفسی تازه کردم وپوف بلندی کشیدم.
درباز بود حتی برای خوشامد کوییم نیومده بودجلودر .
کفشامو دراوردمو با کمترین صدایی وارد شدم. دقیقا مقابل درورودی پذیرایی و کمی دورترازاون اشپزخونه قرارداشت.
نگاهم به کاناپه افتاد وبایاداوری خاطرات باز دندونام روهم سابیده شد
چه قدر دور به نظر میرسید روزیکه سه تامون باهم نشسته بودیمو فوتبال میدیدیم.
با صدای بسته شدن دراتاق نگام از کاناپه کنده و به چشمای قهوه ابش خیره شد.
-سلام
باصدای ارومی جوابشودادم
-سلام
میدونستم این ارامش یه طوفان به دنبال داره
-بشین چرا وایسادی؟
به ارومی به سمت کاناپه رفتم و درست روهمون کاناپه لعنتی سه نفره نشستم.
به سمت اشپزخونه رفت و من خیره عضلات مردونه وجذابش شدم.
-چای؟
باصداش از فکر پریدم
-ها؟
-حواست کجاست میگم چای میخوری؟
-آهان نه مرسی
درحالیکه دوتا استکان برمیداشت گفت:
-تعارفی نبودی
وبرگشتوباچشمای نافذش نگام کردکه سریع یه سمت دیگه رونگاه کردم
دقیقه ای بعد با یه سینی به سمتم اومد
سینی رو رومیز مقابلم گذاشتو کنارم نشست ودستشو پشتم روی کاناپه گذاشت.
-خب، چه خبرا؟
اروم نگاهش کردمو لب زدم
-هیچ خبر مثل همیشه
خیره چشام شد وبعدمکث طولانی لب زد:
-اگه هیچ خبری نیست چرابه این روز افتادی؟
بی حرف سرمو پایین انداختم که گفت :
-هوم؟ سوالم جواب نداره؟
سرمو تکون دادم
-داره
-خب پس بدو جوابمو
وخم‌شدو چایشو برداشت
بازم چیزی نگفتم که بالحن جدی گفت
-زود باش عزیزم من منتظر جوابتم.
-مگه اون دوستت جوابتو...
با عصبانیت استکان چایشو روی میزکوبید که باعث شد نصفش بریزه بیرون.
باچشای گشاد نگاش کردم سابقه نداشت اینقدر عصبی بشه وبامن اینجوری رفتار کنه بادادی که زد تو جام پریدم
-من از توسوال پرسیدم نگفتم اسم دوستمو بیاری
اولش شوکه شدم ولی بعد مثل عادت همیشگیم دندونامو‌روهم سابیدم
قبل اینکه حرمتابشکنه سریع بلند شدم تا اونجارو ترک کنم.
ولی همینکه بلندشدم دستش روشونم نشستومحکم روی کاناپه افتادم
دیگه بیشترازاین نمیتونستم تعجب کنم که بامن همچین رفتاری داشته باشه
به سمت در خروجی رفت
-اونقدرلی لی به لالات گذاشتن که خودتوگم کردی شدی یه دخترلوس ولی درستت میکنم امروز همه چیو مثل بلبل بهم میگی
ودرو قفل کردو کلید و گذاشت توجیبش
و نگاهم کرد
-خب عزیزم از اول شروع میکنیم چرا اینکارو کردی؟
بلند شدم ایستادم
-چراجوری حرف میزنی انگار من مقصرم هان؟
-توحقیقتوبهم بگو تا مقصر ندونمت خب؟
-از چی بگم؟
-از همونی که باعث شدروزه سکوت بگیری ازهمونی که زندگیتو به اینجا کشوند،ازهمونی که باعث شده یه تیکه استخون شی بگو ببینم چیشده دختر که نه توزر میزنی نه اون.

خب لینک این رمانم لازمه دیگه:

طاغی دلدادگیhttp://forum.mroman.ir/index.php?/topic/36-%D8%B7%D8%A7%D8%BA%DB%8C-%D8%AF%D9%84%D8%AF%D8%A7%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%85%D8%B1%DB%8C%D9%85-%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%86%DB%8C/

عضو انجمن بشید و بخونید


تعداد بازدید : 0
برچسب ها : رمان , طاغی دلدادگی , انجمن ام رمان , ام‌رمان , کتاب , مطالعه , نوشتن ,
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 20 تير 1398 توسط کاربر انجمن
صفحات وبلاگ
تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : Tem98.Ir| قدرت گرفته از بلاگ یو